تبليغاتX
اینجا همینجاست


اینجا همینجاست

اول و آخر کلام نظر بدین ممنون

داغ کن - کلوب دات کام

نمی دونم چرا اینقدر دلگیرم

اینقدر دودلم

اینقدر استرس دارم

و اینقدر اعصابم بهم ریخته

تو که نه کسه خاصی هستی ..نه بودی

تو که ....

چرا؟

این روزا خودمم نمی دونم چم شده....

فقط می دونم اینقدر خسته ام که حوصله خودمم ندارم..هرچقدر هم که با خودم کلنجار میرم فایده ای نداره...


من دلم می خواد با تو باشم...حتی بی تو....


...


بذار قسمت کنیم تنهاییمون رو

میون سفره ی شب تو با من

بذار بین من و تو دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن

.....

نوشته شده در 88/08/25ساعت 12:45 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

ماه نميدونست چه جوري به تابه

از روي دست تو ديد و بلد شد

خورشيد كه ديد نوري ازش نمي خاي

رفت بالاي قله و با تو بد شد

....................................

دريا كه ديد موج موهات از اون نيست

غرشي كرد و ته دل حسود شد

آسمون از غم كه تو رو زميني

تا هميشه رنگ چشاش كبود شد

....................................

گل كه دونست خزون واسه تو هيچه

رنگش پريد و تو يه لحظه پژمرد

درختي كه تو از پيشش رد شدي

انقده برگاش رو زمين ريخت كه مرد

....................................

نسيم كه ديد مثل تو مهربون نيست

عاشقي رو گذاش كنار و باد شد

تو دنيا هيچ كس مث تو نمي شد

پس كم كمك آدم بد زياد شد

....................................

برفا ديدن هر چقدم ريز باشن

از شرم رنگ چش تو آب ميشن

يلدا ترين شباي سالم آسون

با يه اشاره نگات خواب ميشن

....................................

شب نتونست مثل تو روشن باشه

خشم و غضب كرد و يهو سيا شد

روزم پيش چشاي تو كم آورد

قايم شد و روشني كيميا شد

....................................

فرشته ها وقتي تو رو شنيدن

پشت نقاب چهر قايم شدن

بعضياشون راه زمين گرفتن

ترسيدنو يواشي آدم شدن

....................................

زمين فقط اين وسطا يه جوري

به اين كه تو زير پاشي مي نازه

طفلكي مثل من داره تو روياش

با تو يه قصر آرزو مي سازه

....................................

خلاصه زيبا همه چي بهم ريخت

با يه كم از اسم تو اسم زيبا

يقين دارم نزديكه اون روزي كه

با كشف تو بهم مي ريزه دنيا

....................................

با اسم تو عجيب ديوونه مي شم

به قبله چشماي نازت قسم

به دنبال اسمت انقدر مي دوام

يه روز ولي به ته خط مي رسم

....................................

يه عصر پاييزي سرد و دلگير

كه همه جا سفيده قدر برفه

فقط چهار تا نقطه چين مي ذرم

چون اسم ناز تو چهار تا حرفه....

نوشته شده در 88/08/19ساعت 11:43 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

 
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد


در بهاري روشن از امواج نور


در زمستاني غبار آلود و دور


يا خزاني خالي از فرياد و شور


مرگ من روزي فرا خواهد رسيد


روزي از اين تلخ و


شيرين روزها


روز پوچي همچو روزان دگر


سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها


ديدگانم همچو دالانهاي تار


گونه هايم همچو مرمرهاي سرد


ناگهان خوابي مرا خواهد ربود


من تهي خواهم شد از فرياد درد


مي خزند آرام روي دفترم


دستهايم فارغ از افسون شعر


ياد مي آرم كه در دستان من


روزگاري شعله ميزد خون شعر


خاك ميخواند مرا هر دم به خويش


مي رسند از ره كه در خاكم نهند


آه شايد عاشقانم نيمه شب


گل به روي گور غمناكم نهند


بعد من ناگه به يكسو مي روند


پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند


روي كاغذها و دفترهاي من


در اتاق كوچكم


پا مي نهد


بعد من با ياد من بيگانه اي


در بر آينه مي ماند به جاي


تار مويي نقش دستي شانه اي


مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش


هر چه بر جا مانده ويران مي شود


روح من چون بادبان قايقي


در افقها دور و پنهان ميشود


مي شتابند از پي هم بي شكيب


روزها و هفته ها و ماهها


چشم تو در انتظار نامه اي


خيره ميماند به چشم راهها


ليك ديگر پيكر سرد مرا


مي فشارد خاك دامنگير خاك


بي تو دور از ضربه هاي قلب تو


قلب من ميپوسد آنجا زير خاك


بعد ها نام مرا باران و باد


نرم ميشويند از رخسار سنگ


گور من گمنام مي ماند به راه


فارغ از


افسانه هاي نام و ننگ

نوشته شده در 88/08/18ساعت 14:39 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام


می گریزم ز خدا

 

آن خدایی که مرا هیچ نداد


آن خدایی که مرا اینگونه گذاشت


آن خدایی که مرا اینگونه گذشت


زین همه هیچ خنده ام می گیرد


آه خوب می دانم خنده ام

 
خنده ی بیزاری هست


خنده ام خنده ی غمبار غم است


خنده ای از سر شوق نیست همین


من دلم می گیرد


من دلم می خواهد

 
که خدایم غم داشت


من دلم می خواهد


که خدایم سخنی می گفت مرا


من دلم می خواهد


که خدایم غصه ای داشت بزرگ


مثل من بود!همین

نوشته شده در 88/08/18ساعت 14:38 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

 

 

اگر عاشق نیستی پس که هستی؟؟ لااقل عاشق خودت باش

خیلی زیبا بود. زیباییش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد.آن قدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم.چشم هایش آیینه زندگی بود.سرشار از صداقت و یکرنگی.

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد. احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در گردش و تکاپو هستند.

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد.فقط کافی بود لبخند بزند.

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد می توانست حتی کوه ها را هم جابه جا کند.در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود.همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود.آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غصه هایم را فراموش می کردم.در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست مثل یک امتحان ساده زندگی باشد.اصلا ارزش او بیش از آن بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی روزمره ام غم انگیز کنم.

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیانش باشد.روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی در این دنیا نمایان شده بود.

و این فرشته زمینی تمام وجودم را از عشق لبریز کرد و از آن زمان به بعد هر زمان که او را می بینم بر لبانم فتبارک الله احسن الخالقی جاری می شود. به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده به دیوار اتاقم می بینم.

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنـــــم با چشم هایش به من سلام می کند.

دوستت دارم ای فرشته زمینی

نوشته شده در 88/08/07ساعت 12:17 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

نظر هم بدين لطفا

راستی این بوی عطر کیست در پیراهنم؟

 

بوی یک معشوق نامرئی ست در پیراهنم

 

نای وی، آوای نی، در من هوای هو و هی

 

باز بزم رقص عرفانی ست در پیراهنم

 

آسمان در آسمان جاری ست در رگهای من

 

این مسیر کهکشانی چیست در پیراهنم؟

 

دعوتم امشب به هم آغوشی یک اتفاق

 

گوش کن انگار مهمانی ست در پیراهنم

 

تازه باورکرده ام درد من ازاین بودن است

 

نسل های مرگ انسانی ست در پیراهنم

 

بوی گل، بوی طراوت، بوی خاک نم زده

 

باز امشب بوی عطر کیست در پیراهنم؟

نوشته شده در 88/07/29ساعت 11:37 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

پاییز ای الهه رویاها

من سراپا از تو پر شدم

بر برگهای تو روییدم

بر بادهای تو وزیدم

در امتداد آسمان ابری تو

تازه شدم

نوشته شده در 88/07/28ساعت 16:30 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند.

دوست گرامی لطفا نظر خود را در مورد این داستان کوتاه بگید ممنون

نوشته شده در 88/07/28ساعت 16:15 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

 

قلب خانه ای است با دو اتاق خواب در یكی رنج و در دیگری شادی زندگی می كند. نباید زیاد بلند خندید و گرنه رنج در اتاق دیگری بیدار می شود!

نوشته شده در 88/07/25ساعت 20:22 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

classroom.jpg 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"استاد پاسخ داد: "البته"شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !
نوشته شده در 88/07/21ساعت 9:51 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام
 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"

دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

نوشته شده در 88/07/06ساعت 16:46 توسط 2tn| |

داغ کن - کلوب دات کام

او راز گیسوان ِبلندش شناختند
 ای خاک این همان تن ِپاک است ؟
 انسان همین خلاصه ی خاک است ؟
 وقتی که شانه می زد
 انبوه ِگیسوان ِبلندش را
تا دوردست ِآینه می راند
 اندیشه ی خیال پسندش را
 او با سلام صبح
خندان ، گلی ز آینه می چید
 دستی به گیسوانش می برد
 شب را کنار می زد
 خورشید را در آینه می دید
 اندیشه ی برآمدن ِروز
 بارانی از ستاره فرو می ریخت
 در آسمان ِچشم ِجوانش
آنگاه آن تبسم ِشیرین
 در می گشود بر رخ ِآیینه
 از باغ ِآفتابی ِجانش
 دزدان ِکور ِآینه ، افسوس
آن چشم ِمهربان را
 از آستان ِصبح ربودند !
آه ای بهار ِسوخته
 خاکستر ِجوانی
تصویر ِپر کشیده ی آیینه ی تهی
 با یاد ِگیسوان بلندت
 آیینه در غبار ِسحر آه می کشد
 مرغان باغ بیهده خواندند
هنگام ِگل نبود

نوشته شده در 88/07/06ساعت 15:43 توسط 2tn| |



<